برای دانلود فلش
روی ان کلیک راست نموده و گزینه
save target as
را انتخاب کنید
یا کلیک کن و گوش بده
یک فلش اهنگ هم دم تنهایی شما
باور کن همه اش همين است... در لحظه نفس کشيدن... در لحظه عشق ورزيدن... در لحظه دلتنگ شدن... به خيالت اگر نباشی چه می شود؟ گيريم دو هفته ای دلتنگت باشم... گيريم يک ماهی به يادت بيفتم... بعدش چه؟
خودت هم می دانی... می سپارمت به خاک فراموشی... برای تو هم همين طور است... نگو نه...
وقتی يک بار همهء زندگيت را... دلت را... عشقت را... نفست را... به خاک سپرده باشی ، ديگر در تمام عمر نمی ترسی از جدايی... ديگر به فرداهای نيامده فکر نمی کنی... ديگر خيالِ لحظه های آينده از خوشی فلجت نمی کند...
در لحظه ای... در لحظه...
و حتی سعی نمی کنی که همان لحظه ها را ثبت کنی... برای چه ثبتشان کنی؟ می گذاری که از تو عبور کند... و عبور می کنی...
همين است که ديگر نمی رنجی... نه از آزار... نه از کم لطفی... نه از دوری... نه از سنگ دلی... همين است که ديگر دلت که تنگ می شود ، زود به يادش می آوری که مسافر را بايد راهی کرد... نه بندی... همين است که ديگر همهء عالم و آدم را درک می کنی بی آنکه دلت بخواهد که کمی هم عالم و آدم تو را درک کنند...
ديگر عظمت ِ خود ويرانی ِ رفيقی نمی لرزاندت... خب دلش می خواهد... زندگی ِ خودش است... چرايش هم که اصلآ به تو ارتباطی ندارد... مگر چرای ديوانگی های تو به او مربوط است؟
ديگر نه سردی... نه گرم... نه شوری... نه شيرين... نه سياه و نه سفيد... حتی خاکستری هم نيستی... بی رنگی... بی رنگ... زندگيت می شود هرچه پيش آيد... دل بست ، دل می بندی... نبست ، نمی بندی... ماند ، می مانی... نماند ، نمی مانی... چشم می بندی بر لرزش اشک در چشمان آيینهء تمام عمرت... نمی شنوی شکستن بغض را در صدايش... کوری... کری... لال هم که مادرزاد بوده ای...
به وقتش می روی و در گور می خوابی... ساده و بی صدا...
........................
........................
........................
اما...
با تمام اين حرف ها... با همهء اين بی خيالی و بی رنگی... باز هم ته دلت... آنجايی که حتی گاهی از خودت هم پنهان است... می دانی که اين اصلآ آن چيزی نيست که می خواستی... دلت می خواهد که بيايد و دستت را بگيرد... وکمکت کند که بيايی بيرون از اين پوسته ای که اينقدر تنگ پيچيده ای به دور خودت... دلت می خواهد که رنگ ِ بی تفاوتی ات نشود... دلت می خواهد که آنقدر صبر کند و آنقدر بلرزاند دلت را که بشکند اين يخ ِ هزار ساله و باز سبز شوی... دلت می خواهد بماند... دلتنگت شود... بی قرارت شود... و آنقدر همهء اينها را به گوشت بخواند که تو هم بتوانی بگويی که می مانی... که دلتنگش می شوی... که بی قرارش می شوی... دلت می خواهد...
بی خيال... دلت چيزی نمی خواهد... اين پوسته تنگ تر از اين حرف هاست و اين يخ محکمتر... تو هم که...
بی خيال...
می گذرد...
به وقتش می روی و در گور می خوابی... ساده و بی صدا...
* شما کسی را نمی شناسيد که يک بغل گل نرگس به دلتنگی های يک غريبه هديه کند؟ يک بغل گل نرگس با عطر ديوانگی...

>







