هوا نسبتاً تاريك شده است كه از خانه بيرون ميرود. رژ غليظي زده، چادرش را روي دهانش گرفته
. كنار خيابان راه ميرود. فكرش در خانه است: «چرا هيچكس نيست؟» رويش را كنارميزند.
اتومبيل پژو سرمهاي رنگي نزديك ميشود. دقت ميكند فقط راننده هست.
لبخند ميزند و چشمانش را خمار ميكند،
انگار كه تمرين كند. دست تكان ميدهد تا ماشين بايستد اما نميايستد و ميرود. داد ميزند:
«لعنتي وايسا...» تاكسي نارنجي بوق ميزند. رويش را برميگرداند و به راهش ادامه ميدهد.
خسته شده. يك ساعتي ميشود كه بيرون آمده، اما جز يك اتومبيل سفيد رنگ كه سوارش كرده
و بينتيجه، فقط دستش انداخته، كسي پيدا نشده. آن يكي هم حاضر نبوده پولي بدهد،
براي همين هم پياده شده. سرش درد ميكند. صداي بوق ماشينها و متلك هايي كه به هيچ جا نميرسد
در مغزش مثل بمب ميتركد. شقيقه هايش ميزند. گوشه ي خيابان پشت به اتوبان مينشيند
و سيگاري دود ميكند. پاهايش درد ميكند. دوباره شروع ميكند به گشتن كيفش. از صبح چندبار گشته.
جز دو سكه ي 25 توماني، پولي ندارد. درست يك هفته است كه از خانه بيرون نيامده.
بلند ميشود، از خانه خيلي دور شده. اگر كسي را پيدا نكند تمام راه را بايد پياده برگردد.
سيگار را مياندازد كف خيابان. ماشينها در حركت اند، بيشترشان چند سرنشين دارند،
به دردش نميخورند. بالاخره اتومبيلي به طرفش ميآيد. ليلا دستي تكان ميدهد.
راننده ويراژ ميدهد به طرف او، براي آنكه به ماشين نخورد عقب عقب ميرود و ميافتد
. داد ميزند و فحش ميدهد. ياد نرگس ميافتد. بلافاصله بلندميشود. خودش را ميتكاند. چادر را درست ميكند
و باز دست تكان ميدهد. صداي ترمز يك ماشين. ميخندد و ميدود. سرش را از پنجرهي اپل سبز رنگ تو ميكند.
چشمانش را خمار ميكند: «سلام، جوني چطوري...» و در را باز ميكند و توي ماشين مينشيند.
چادرش را كنار ميزند تا سينه هايش كه از ميان بلوز ركابي تنگ سبز رنگش بيرون زده، ديده شود.
دستها روي پاهايش در رفت و آمدند و او لبخند ميزند. شقيقه هايش ميزند.
ابروها را بالا نگه ميدارد تا ضربان نبض شقيقه آنها را ناخودآگاه پايين نكشد و گره نيندازد.
ـ پولمو اول ميخوام، جوني
ـ برو پايين ببينم تحفه. اينجورشو ديگه نديده بوديم، من كه هنوز هيچي نشده پول نميدم!
ميخندد. سيگاري روشن ميكند. كلي چانه ميزنند. راننده پنج تا اسكناس هزار توماني مياندازد روي پاهايش.
ليلا پولها را برميدارد. دوباره شمرد. چادرش را روي كيفش ميكشد و همانطور حرف ميزند آنها راميچپاند
زير لايه ي دوم كيف كه خودش درست كرده و زيپ آنرا ميكشد. دوباره چادر را كنار ميزند.
يك لحظه درد شقيقه ها كم شده بود اما دوباره به سراغش ميآيد. بلند بلن ميخندد.
ـ جا هم كه نداري اينقدر خسيسي.
راننده اخم ميكند و ترمز ميگيرد، اتومبيل ميايستد.
ـ خيلي خب بابا چرا عصباني ميشي، ميريم خونه ي من ولي خرجش بيشتره ها....
وقتي به كوچه ي نزديك خانه ميرسند، ليلا ميگويد: «من زودتر ميرم، توي همين كوچه ست درو باز ميزارم،
يه دره چوبي قهوه اي رنگ» و چادرش را دورش جمع ميكند و ميدود. همانطور كه ميدود كليدش را در ميآورد.
در را باز ميكند و وارد خانه ي قديمي ميشود. اثري از رنگ سبز هنوز در بعضي از قسمتهاي ديوار پيداست،
اما در باغچه ي كوچك از چند بوته ي گل و درخت كوچك انجير فقط ساقه هاي خشك باقي مانده.
ليلا به سرعت ميرود تو. نرگس خوابيده روي تخت و نفس نفس ميزند. دستش را روي پيشاني او ميگذارد
. همچنان تب دارد. پتوي كهنه را از پايين تخت برميدارد و ميبرد و مياندازد كف آشپزخانه ي كوچك و بچه را بغل ميكند
و ميبرد آنجا. بچه بيدار ميشود اما ناي حرف زدن ندارد و دوباره پلك برهم ميگذارد. اشك در چشمان مادر پُر ميشود.
پارچ پلاستيكي آبيرنگ را برميدارد، آب ميكند، دو تا ليوان برميدارد و در آشپزخانه را ميبندد.
رانندهي اتومبيل سبز رنگ حالا ديگر بايد پشت در باشد. ليلا چشمانش را پاك ميكند
و در آينه به خود مينگرد. در اتاق را باز ميكند و ميگويد: «بيا تو جوني. زود باش، نترس!»
موهاي مشكي اش را روي شانه ها ولو ميكند و چرخي به كمر ميدهد تا مرد متوجه بزرگي شكمش نشود.
ـ اينجا كه مخروبس، اصلاً پشيمون شدم، پولو برگردون ببينم.
دلش فرو ميريزد، اما ميخندد: «اي بابا چيكار به اينجا داري، اصل كاري منم» و بشكن ميزند و آواز ميخواند.
تا مرد يخش كمي باز شود و بخندد. وقتي ميبيند ميخندد، صدايش را آهسته تر ميكند تا بچه بيدار نشود.
ليوان را از آب پر ميكند: «بخور هوا گرمه، چيز ديگه اي ندارم...» و تا او آب را بخورد
ميرود به آشپزخانه. ميبيند نرگس چشمانش بر هم است، اما دهانش تكان ميخورد. پارچه را خيس ميكند
و روي سر بچه ميگذارد و نفس نفس زنان ميآيد توي اتاق. ميخندد: «خنك شدي...» تا مرد از آنجا برو
د ليلا هر دفعه به بهانه اي خود را به آشپزخانه ميرساند و پارچه ي خيس را روي پاها و سر نرگس ميگذارد.
راننده كه در را ميبندد، ليلا پولها را ميشمرد و توي کیفش ميگذارد. چادرش را سر ميكند و نرگس را ميزند
زيربغلش و تا درمانگاه سر خيابان ميدود. دير وقت است و جنبنده اي در خيابان نيست.
پيرمرد نگهبان از خواب بيدار ميشود و نگاهي به او مياندازد كه نفس نفس ميزند و نميتواند حرف بزند.
پيرمرد به اتاقي كه در سمت راست راهرو اشاره ميكند و ليلا به آن سمت ميرود.
زني جوان در لباس سفيد پشت ميز نشسته و كتاب ميخواند.
ـ دكتر كجاست؟
زن به سويش ميآيد و بچه را ميگيرد و روي تخت ميخواباند.
ـ برو صندوق پول بده، من اينجام، بيمه كه نيستي؟
ليلا ميدود و تا وقتي از درمانگاه به داروخانه ي شبانه روزي برسد همچنان ميدود.
داروها را كه ميگيرد ديگر فقط 500 تومان برايش ميماند. راه دور است
و بايد ماشين بگيرد. نرگس پنج سالش است و جثه اش سنگين. وقتي به خانه ميرسند
هوا دارد رو به روشني ميرود. نرگس را روي تخت ميخواباند.
داروهايش را با هزار قربا ن صدقه و ناز و نوازش ميدهد و بعد روي زمين دراز ميكشد.
هنوز شقيقه هايش ميزند. پلكهايش روي هم ميافتند. ميخوابد و جهان در سرش به ولوله ميافتد.



