تبليغاتX
عشق يعني مستي يعني ديوانگي ** عشق يعني با جهان بيگانگي ** عشق يعني شب نخفتن تا سحر ** عشق يعني سجده ها با چشم تر ** عشق يعني سر به دار آويختن ** عشق يعني اشک حسرت ريختن ** عشق يعني در جهان رسوا شدن ** عشق يعني مست و بي پروا شدن ** عشق يعني سوختن و ساختن ** عشق يعني زندگي را باختن ** عشق يعني.........؟

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب گلایه های من در تنهایی

گلایه های من در تنهایی

بیا تا گل بر افشانیم

هوا نسبتاً تاريك شده است كه از خانه بيرون ميرود. رژ غليظي زده، چادرش را روي دهانش گرفته

. كنار خيابان راه ميرود. فكرش در خانه است: «چرا هيچكس نيست؟» رويش را كنارميزند.

 اتومبيل پژو سرمهاي رنگي نزديك ميشود. دقت ميكند فقط راننده هست.

 لبخند ميزند و چشمانش را خمار ميكند،

انگار كه تمرين كند. دست تكان ميدهد تا ماشين بايستد اما نميايستد و ميرود. داد ميزند:

«لعنتي وايسا...» تاكسي نارنجي بوق ميزند. رويش را برميگرداند و به راهش ادامه ميدهد.

 خسته شده. يك ساعتي ميشود كه بيرون آمده، اما جز يك اتومبيل سفيد رنگ كه سوارش كرده

 و بينتيجه، فقط دستش انداخته، كسي پيدا نشده. آن يكي هم حاضر نبوده پولي بدهد،

 براي همين هم پياده شده. سرش درد ميكند. صداي بوق ماشينها و متلك هايي كه به هيچ جا نميرسد

 در مغزش مثل بمب ميتركد. شقيقه هايش ميزند. گوشه ي خيابان پشت به اتوبان مينشيند

 و سيگاري دود ميكند. پاهايش درد ميكند. دوباره شروع ميكند به گشتن كيفش. از صبح چندبار گشته.

 جز دو سكه ي  25  توماني، پولي ندارد. درست يك هفته است كه از خانه بيرون نيامده.

 بلند ميشود، از خانه خيلي دور شده. اگر كسي را پيدا نكند تمام راه را بايد پياده برگردد.

 سيگار را مياندازد كف خيابان. ماشينها در حركت اند، بيشترشان چند سرنشين دارند،

 به دردش نميخورند. بالاخره اتومبيلي به طرفش ميآيد. ليلا دستي تكان ميدهد.

 راننده ويراژ ميدهد به طرف او، براي آنكه به ماشين نخورد عقب عقب ميرود و ميافتد

. داد ميزند و فحش ميدهد. ياد نرگس ميافتد. بلافاصله بلندميشود. خودش را ميتكاند. چادر را درست ميكند

 و باز دست تكان ميدهد. صداي ترمز يك ماشين. ميخندد و ميدود. سرش را از پنجرهي اپل سبز رنگ تو ميكند.

چشمانش را خمار ميكند: «سلام، جوني چطوري...» و در را باز ميكند و توي ماشين مينشيند.

 چادرش را كنار ميزند تا سينه هايش كه از ميان بلوز ركابي تنگ سبز رنگش بيرون زده، ديده شود.

 دستها روي پاهايش در رفت و آمدند و او لبخند ميزند. شقيقه هايش ميزند.

 ابروها را بالا نگه ميدارد تا ضربان نبض شقيقه آنها را ناخودآگاه پايين نكشد و گره نيندازد.

 

ـ پولمو اول ميخوام، جوني

 

ـ برو پايين ببينم تحفه. اينجورشو ديگه نديده بوديم، من كه هنوز هيچي نشده پول نميدم!

 

ميخندد. سيگاري روشن ميكند. كلي چانه ميزنند. راننده پنج تا اسكناس هزار توماني مياندازد روي پاهايش.

 ليلا پولها را برميدارد. دوباره شمرد. چادرش را روي كيفش ميكشد و همانطور حرف ميزند آنها راميچپاند

 زير لايه ي دوم كيف كه خودش درست كرده و زيپ آنرا ميكشد. دوباره چادر را كنار ميزند.

 يك لحظه درد شقيقه ها كم شده بود اما دوباره به سراغش ميآيد. بلند بلن ميخندد.

 

ـ جا هم كه نداري اينقدر خسيسي.

راننده اخم ميكند و ترمز ميگيرد، اتومبيل ميايستد.

ـ خيلي خب بابا چرا عصباني ميشي، ميريم خونه ي من ولي خرجش بيشتره ها....

وقتي به كوچه ي نزديك خانه ميرسند، ليلا ميگويد: «من زودتر ميرم، توي همين كوچه ست درو باز ميزارم،

 يه دره چوبي قهوه اي رنگ» و چادرش را دورش جمع ميكند و ميدود. همانطور كه ميدود كليدش را در ميآورد.

 در را باز ميكند و وارد خانه ي قديمي ميشود. اثري از رنگ سبز هنوز در بعضي از قسمتهاي ديوار پيداست،

 اما در باغچه ي كوچك از چند بوته ي گل و درخت كوچك انجير فقط ساقه هاي خشك باقي مانده.

 ليلا به سرعت ميرود تو. نرگس خوابيده روي تخت و نفس نفس ميزند. دستش را روي پيشاني او ميگذارد

. همچنان تب دارد. پتوي كهنه را از پايين تخت برميدارد و ميبرد و مياندازد كف آشپزخانه ي كوچك و بچه را بغل ميكند

 و ميبرد آنجا. بچه بيدار ميشود اما ناي حرف زدن ندارد و دوباره پلك برهم ميگذارد. اشك در چشمان مادر پُر ميشود.

 پارچ پلاستيكي آبيرنگ را برميدارد، آب ميكند، دو تا ليوان برميدارد و در آشپزخانه را ميبندد.

 رانندهي اتومبيل سبز رنگ حالا ديگر بايد پشت در باشد. ليلا چشمانش را پاك ميكند

 و در آينه به خود مينگرد. در اتاق را باز ميكند و ميگويد: «بيا تو جوني. زود باش، نترس!»

 

موهاي مشكي اش را روي شانه ها ولو ميكند و چرخي به كمر ميدهد تا مرد متوجه بزرگي شكمش نشود.

ـ اينجا كه مخروبس، اصلاً پشيمون شدم، پولو برگردون ببينم.

 

دلش فرو ميريزد، اما ميخندد: «اي بابا چيكار به اينجا داري، اصل كاري منم» و بشكن ميزند و آواز ميخواند.

 تا مرد يخش كمي باز شود و بخندد. وقتي ميبيند ميخندد، صدايش را آهسته تر ميكند تا بچه بيدار نشود.

 ليوان را از آب پر ميكند: «بخور هوا گرمه، چيز ديگه اي ندارم...» و تا او آب را بخورد

 ميرود به آشپزخانه. ميبيند نرگس چشمانش بر هم است، اما دهانش تكان ميخورد. پارچه را خيس ميكند

 و روي سر بچه ميگذارد و نفس نفس زنان ميآيد توي اتاق. ميخندد: «خنك شدي...» تا مرد از آنجا برو

د ليلا هر دفعه به بهانه اي خود را به آشپزخانه ميرساند و پارچه ي خيس را روي پاها و سر نرگس ميگذارد.

 راننده كه در را ميبندد، ليلا پولها را ميشمرد و توي کیفش ميگذارد. چادرش را سر ميكند و نرگس را ميزند

زيربغلش و تا درمانگاه سر خيابان ميدود. دير وقت است و جنبنده اي در خيابان نيست.

 پيرمرد نگهبان از خواب بيدار ميشود و نگاهي به او مياندازد كه نفس نفس ميزند و نميتواند حرف بزند.

 پيرمرد به اتاقي كه در سمت راست راهرو اشاره ميكند و ليلا به آن سمت ميرود.

 زني جوان در لباس سفيد پشت ميز نشسته و كتاب ميخواند.

 

ـ دكتر كجاست؟

زن به سويش ميآيد و بچه را ميگيرد و روي تخت ميخواباند.

ـ برو صندوق پول بده، من اينجام، بيمه كه نيستي؟

 

ليلا ميدود و تا وقتي از درمانگاه به داروخانه ي شبانه روزي برسد همچنان ميدود.

 داروها را كه ميگيرد ديگر فقط  500  تومان برايش ميماند. راه دور است

 و بايد ماشين بگيرد. نرگس پنج سالش است و جثه اش سنگين. وقتي به خانه ميرسند

 هوا دارد رو به روشني ميرود. نرگس را روي تخت ميخواباند.

 داروهايش را با هزار قربا ن صدقه و ناز و نوازش ميدهد و بعد روي زمين دراز ميكشد.

هنوز شقيقه هايش ميزند. پلكهايش روي هم ميافتند. ميخوابد و جهان در سرش به ولوله ميافتد.

+ نوشته شده در  85/04/15ساعت 6 بعد از ظهر  توسط معین  | 

 

۱) کداميک از فرمايشات لقمان حکيم به فرزندش می باشد؟

الف) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست دارد.

ب) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست ندارد!

ج) پدرسگ مگه من سر گنج نشستم؟

د) شيرمو حلالت نمی کنم اگه يه بار ديگه اين پری ورپريده رو سوار ماشينت کنی!

 

 

۲) مرواريد خليج فارس؟

الف) کيش     ب)پيشته     ج) چخه     د) مااااوووو(صدای گربه بعد از دمپايی خوردن)

 

 

۳) بزرگترين هواپيمای مسافربری جهان؟

الف) بوئينگ(Booing)      ب) بوئينگ کوچولو (Booing 345)

ج) بوئينگ بزرگ(Booing707)      د) باز کن اون پنجره رو! خفه شديم از بوش!!

 

 

۴) خواننده ی تپل ترک؟

الف) سيبيل کن  ب) سيبيل تراش   ج) ريش تراش  د) سه بيل و سه خاک انداز تراش(Mach 3)

 

 

۵) کداميک يک تيم اسپانيايی است؟

الف) اتلتيکو بيل بااو

ب) اتلتيکو کلنگ با من

ج) اتلتيکو خاک انداز هم با من

د) اتلتيکو! پس تو چه غلطی می کنی؟

 

 

۶) نامزد خوش خنده ی آخرين دوره رياست جمهوری؟

الف) کرروبی     ب) کورپاک کنی     ج) کچل شويی     د) همه ی موارد!

 

 

۷) نژاد مردم ساکن کرواسی؟

الف) کروات     ب) پاپيون     ج) دستمال گردن     د) هيچکدام(يقه وطنی)

 

 

۸) کداميک جز خبرگزاريهای داخلی نيست؟

الف) ايلنا     ب) ايسنا     ج) خاله نسرين اينا     د) ای شرتی بزن پرس! (افتاد؟)

 

 

۹) فوتباليست انگليسی؟

الف) اندی کول     ب) اندی زيربغل     ج) اندی سرشانه     د) اندی مرسی هيکل

 

 

۱۰) از سازهای موسيقی که همنشينی با مبتديان اين رشته توصيه نمی شود؟

الف) ساکسيفون     ب) کوله پشتی سيفون     ج) چمدون سيفون     د) کيف پول سيفون

 

 

۱۱) بازيکن تيم ملی عربستان؟

الف) احمد الدوساری     ب) حسن السه تبريز     ج) غضنفر الچهار قزوين     د) قلی ال اِن سانفرانسيسکو

 

 

۱۲) رئيس جمهور کوچولوی روسيه؟

الف) پوتين     ب) صندل     ج) دمپايی     د) نزن بابا  رفتم!!!

 

 

 

۱۳) .................. بى تو سردمه ؟

الف) بخارى       ب) پتو          ج) آرش     د) دى جى على گيتور !!

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت 2 بعد از ظهر  توسط معین  | 

 

 

 

سر دشت کجاست؟

         

سَردَشت یکی از شهرستانهای کردنشین استان آذربایجان غربی است

 که از شمال به مسافت ۸۵ کیلومتر به شهرستان پیرانشهر

 و از جنوب به مسافت ۶۰ کیلومتر به شهرستان بانه و از جنوب

غربی با مسافت ۱۲۵ کیلومتر به شهرستان مهاباد منتهی می‌‌شود

 شهرستان سردشت از غرب به کردستان عراق

 منتهی می‌شود. شهر سردشت ۳۰ کیلومتر با کردستان عراق فاصله دارد

 طول نوار مرزی این شهرستان با کشور همسایه ۹۶ کیلومتر است.

 ارتفاع شهرستان سردشت از سطح دریا ۱۷۸۹ متر است.

 این شهر با وسعت حدود ۱۴۴۲ کیلومتر مربع بین ۳۶ درجه و ۱۰ د قیقه

 عرض شمال و ۴۵ درجه و ۲۸ دقیقه طول شرقی

 از نصف‌النهار گرینویچ قرار دارد

شهر سردشت نخستین شهرجهان است که قربانی تسلیحات کشتار جمعی شیمیایی شد

.

جنگ افزار شیمیایی چیست؟

ابزارها یا موادی شیمیایی هستند که به وسیله آنها مثلا

 با انفجار بمبی که حاوی مواد سمی و یا شیمیایی هستند

 انسانها و یا سربازان دشمن را هدف قرار می‌دهند که به آن مواد آلوده میشوند

 و به انواع بیماریها و یا بیماری‌های مخصوص به همان مواد دچار میشوند.

 

اسلحه شیمیایی به آن دسته از جنگ‌افزارها گفته می‌شود

 که در آنها یک یا چند ماده‌ شیمیایی

 برای کشتن و یا ناتوان کردن انسان‌ها به کار می‌رود.

ماده شیمیایی را در مخزن‌هایی کوچک یا بزرگ انبار

 می‌کنند که بوسیله انسان یا وسیله‌ای موتوری

 حمل می‌شود و پس از شلیک و انفجار ماده شیمیایی را

 می‌پراکند. با راکت یا هواپیما

 هم آن مخزن‌ها را پرتاب می‌کنند. نخستین بار در جنگ جهانی

 اول این جنگ‌افزار به کار برده شده است.

 در جنگ جهانی دوم کاربرد چندانی نیافته است

 اما در جنگ ویتنام نیروهای آمریکایی

 آن را بسیار گسترده به کار می‌برده‌اند

 که بمب‌های ناپالم معروف‌ترین آن‌ها بوده است.

 جنگ‌افزارهای شیمیایی را می‌توان به جنگ‌افزارهای دارای

 سم‌های چشمی، بینی و دهانی، ریه‌ای و یا پوستی تقسیم کرد،

 بسته به آن که به کدامیک از اندام‌ها تاثیر می‌گذارد. برخی

 از گونه‌های عصبی آن کشنده است و بسیار زود انسان‌ها را از پا در می‌آورد،

 برخی دیگر تنها برای مدتی کوتاه یا بلند ناتوان می‌سازد.

 برخی از گونه‌های آن اگرچه کشنده نیست

اما ناتوانی‌های جسمی ماندگار پدید می‌آورد و زندگانی را بسیار سخت می‌کند.

گونه‌هایی از آن در افزارهای پلیس ضد شورش هم به کار برده شده است

 و اعتراض‌های گسترده‌ای به دنبال آورده است. جنگ‌افزارهای شیمیایی

 مانند بمب‌های اتمی و میکروبی در رده سلاح کشتار جمعی رده‌بندی می‌شود

 و کوشش نیروهای ضد جنگ و صلح‌خواه و سازمان‌های مدنی و شهروندی

 همواره برای ممنوع ساختن آن‌ها بوده است. 137 دولت در سال 1993 پیمانی

 را امضا کردند که تکامل، تولید و انبار کردن جنگ‌افزارهای شیمیایی را ممنوع می‌کرد

و از دولت‌ها می‌خواست در یک دوره ده ساله،

 یعنی تا سال 2003، همه جنگ‌افزارهای شیمیایی

 انبار شده را نابود سازند. گفتنی است که حکومت صدام در جنگ عراق و

 ایران این‌گونه جنگ‌افزار برای کشتار جمعی را نه تنها در آوردگاه‌ها برای کشتن

 سربازان بلکه در روستاها و شهرها نیز به کار می‌گرفت و هنوز هم هستند

 زنان و مردان هم‌میهن ما که از ناتوانی برآمده از آن رنج‌ها می‌برند.

 امروزه انتشار دستورهای ساخت و انبار کردن جنگ‌افزارهای شیمیایی

 کاری جنایت‌کارانه است و انساندوستان نگران دستیابی تروریست‌ها

 و آدم‌کشان به چنان جنگ‌افزارها هستندداست

جریان هفت تیر سال شصت و شیش چیست ؟

در ساعت چهار بعد ازظهر تیر ماه سال 66 شهرستان سردشت

 با جنایتی هولناک و بی سابقه مواجه گردید

 که یکی از فجیع ترین حملات شیمیایی دولت فاشیستی صدام

 علیه مناطق مسکونی محسوب می شد

 و بر اثر آن حداقل 4500 نفر از جمعیت دوازده هزار نفری این شهر مجروح شدند.

 این حمله که به وسیله گاز موستارد (تاول زا ) ساخت کشور روسیه به مناطق مسکونی ،

 مخصوصا بازار شهر انجام گرفت ، متاسفانه منجر

 به شهادت 130تن از مردم بی دفاع سردشت شد

 

در فاجعه بمباران شیمیایی سردشت درسال 66 ،

 عمده موادی که مورد استفاده رژیم عراق

 قرارگرفت گاز خردل بود . این گاز ماده شیمیایی ای است که

 روی بافت های پوششی بدن ایجاد تاول می کند و درمان قطعی هم ندارد

 

 

 

 

در این شهر چه می گذرد ؟

 

به کلینیک مصدومین شیمیایی سردشت که پا می گذاری، مجبور نیستی

 

 کسی را مجاب به گفت و گو کنی. کافی است بگویی،

 می توانی مشکلات را به گوش مقامات بالا برسانی،

 آنوقت همه دورت حلقه می زنند. یکی چشمهایش را نشانت می دهد

 و دیگری کارت جانبازی اش را مقابل دیدگانت می گذارد و

 آن یکی دیگر آنقدر به زبان کردی شیون و زاری می کند

دیده های یک خبر نگار از سر دشت :

سرفه های خشک، تنگی نفس، سوزش شکم و ریه ها، آبریزش چشم و تاول هایی

 که در همه جای بدن وجود دارد، یادگار چندین سال ایثار و مقاومتی است

 که اکنون سوزش مرگ را نوید می دهند.

یکی آستین بلوزش را بالا می زند و بازوهایش را نشانت می دهد که

 "نگاه کن من هم از این زخمها دارم"، شیمیایی است.

حمد که چشمش را در اثر مواد منفجره شیمیایی از دست داده

 کارت جانبازی اش رانشان می دهد و می گوید: "بخوان"، "فرم شماره یک جانبازی"،

 "شماره جانبازی  -009502-0407"، "استان: آذربایجان غربی"،

 "شهر: سردشت"، "نام و نام خانوادگی جانباز: محمد داچک"، "

شماره پرونده محلی: 950  در شهر سردشت"، "تاریخ صدور: 30/5/81".

 

پیراهنش را از روی شکمی پر از زخم و تاول کنار می زند، "اینها که دورت جمع شده اند،

 18  سال است که چشم هایشان می سوزد، ریه هایشان آنقدر می خارد که شبها را به امید

 یافتن مرهمی برایش صبح می کنند و آنقدر سرفه که از گلویشان خون می آید.

 

جانباز  25  درصد است و شیمیایی، "به تمام دنیا نامه نوشته ام تا کمکی به من بکنند

 اما هیچ فایده ای نداشته، الان هم با شما حرف نمی زنم که شاید کسی برای من کاری بکنند".

 

فقط درد خود نیست. اینجا پر است از افراد دردمند. "زلیخا" نامی را نشان می دهد و

 می گوید: جانباز بالای  25  درصد است عروس و پسرش نیز جانباز هستند

 شوهرش هم در اثر همین شیمیایی شدن شهید شده است، بروید

 از او بپرسید تا بگوید که به او چقدر کمک کرده اند.

 

از زلیخا کمالی می پرسم.

 

"هیچ کمکی به ما نشده. نه به خودم نه برای خانواده ام.

شوهرم بیکار است. او هم شیمیایی شده

 و به همین دلیل خانه نشین است، دو تا بچه دانشجو دارم

اما تاکنون کسی به ما کمک نکرده است".

 

کسی دستم را می گیرد و مرا به طبقه بالای کلینیک

 بنیاد مستضعفان و جانبازان سردشت می کشاند.

 

وارد اتاق که می شویم در را می بندد و از من کارت خبرنگاری

 و مجوز فرماندار را برای مصاحبه می خواهد.

 

"عبدالسلام برهور" مسول واحد مصدومین شیمیایی بنیاد جانبازان سردشت است،

 مجوز را که می بیند، می گوید: بیشتر اینها که دیدی دروغ می گویند!

 مصدوم نیستند، با فلفل و دوشاب و غیره چشمها و ریه هایشان را متورم می کنند.

 

از تاولها می پرسم، "مگر اینها می دانستند که من اینجا می آیم؟"

 

می گوید: شما حرف مرا قبول می کنید یا جانبازان را؟

 ما به همه جانبازان پول درمان و ایاب و ذهاب و مستمری می دهیم

 و هیچ تبعیضی میان آنها قایل نیستیم و حتی

 به جانبازان پنج درصد هم کمک می کنیم.

 

می افزاید: وقتی شهری را بمباران می کنند،

 قرار نیست که همه مردم شهر شیمیایی شوند.

 

اما  11  هزار نفر مدعی شیمیایی هستند.

 

برهور می گوید: ما تا کنون بیش از دو هزار نفر از آنها را شناسایی کرده

 و نامشان را به ثبت رسانده ایم، اما نمی توانیم

 جانبازان سه درصدی را هم به عنوان جانباز قبول کنیم.

 

با این حال، "محمد کریمیان" نماینده مردم سردشت و پیرانشهر هم از مسوولان

 در رسیدگی به وضعیت مصدومان شیمیایی سردشت انتقاد می کند.

 

می گوید: ما از وضعیت رسیدگی به مصدومین راضی نیستیم،

 در کوچه ها و خیابانهای شهر پس از  18  سال باز

 می توان اثرات بمباران شیمیایی را پیدا کرد.

 

از برخورد و جواب مسوولان که "نمی شود

همه مردم را تحت پوشش بنیاد جانبازان درآورد

 چون شیمیایی نشده اند" ناراضی است

 و می افزاید: چگونه این حرف را می زنند؟

 بمب را درست به تصفیه خانه آب سردشت زده اند چطور ممکن است

 کسی که آب آلوده به مواد شیمیایی را می خورد آلوده نشود؟

 

اگر این بمب را به قم و یا هر شهر دیگری می زدند

الان آن شهر را به موزه تبدیل کرده بودند و از آن شهر اسطوره ساخته بودند.

 

 

+ نوشته شده در  85/04/07ساعت 8 بعد از ظهر  توسط معین  | 

خیلی وقت بود مطالبی از کامپیوتر براتون ننوشته بودم به همین خاطر مطلب این پست رو به تروجان پاس سندر مجیک اختصاص دادم

مطمئنأ اکثر کسانی که با مقوله هک و امنیت آشنا هستند نام تروجان معروف Magic-PS را شنیده اند. این تروجان موجب دزدیده شدن پسورد کاربران یاهو مسنجر پس از اجرا میشود و میتواند به سادگی پسورد یاهو شما را برای تروجان ساز ارسال کند. در این ترفند روشی را به شما معرفی می کنم که با بهره گیری از آن میتوانید کار این تروجان را کاملا ساقط کنید و خیال خود را از هک شدن بدین وسیله راحت کنید.

 

 

 

 بدین منظور:

 

از منوی Start وارد Run شده و در آن عبارت regedit را وارد کرده و Enter بزنید تا رجیستری باز شود.

سپس به آدرس زیر بروید:

HKEY_CURRENT_USER/Softwaqre/microsoft/windows/current version/Runonce

سپس از قسمت دیگر دنبال متغیری با نام SVCHOST یا svchost بگردید و اگر وجود داشت آن را پاک کنید.

همین عمل را در آدرس زیر نیز اعمال کنید:

HKEY_LOCAL_MACHIN/software/microsoft/windows/curren version/run

در پایان سیستم را مجددأ راه اندازی کنید.

 

 

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 7 بعد از ظهر  توسط معین  | 

ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

 


مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

 


هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی
)(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

 

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

 

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد

 

 

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!

 

گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه  بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

 

 

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

 

 

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

 

 

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

 

 

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

 

 

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند!  عاشق عبارت « خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!

+ نوشته شده در  85/04/03ساعت 5 بعد از ظهر  توسط معین  |