تبليغاتX
عشق يعني مستي يعني ديوانگي ** عشق يعني با جهان بيگانگي ** عشق يعني شب نخفتن تا سحر ** عشق يعني سجده ها با چشم تر ** عشق يعني سر به دار آويختن ** عشق يعني اشک حسرت ريختن ** عشق يعني در جهان رسوا شدن ** عشق يعني مست و بي پروا شدن ** عشق يعني سوختن و ساختن ** عشق يعني زندگي را باختن ** عشق يعني.........؟

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب گلایه های من در تنهایی

گلایه های من در تنهایی

بیا تا گل بر افشانیم

+ نوشته شده در  86/02/30ساعت 5 بعد از ظهر  توسط معین  | 

paltalk چيست؟
پالتاک يک امكان ارتباطي اينترتي رايگان
ميباشد که درآن instant massage با internet telephony ادغام شده است. ازجمله استفاده هاي پال تاک برگزاري كَفت وشنود(كَفتكَو، ديالوك) هاي اينترنتي براى تبادل نظر ويا برگزاري جلسات بحث وكَفتكَوويا کنفرانس هاي اينترنتي است. وبهمين جهت آشنايي با آن براي علاقمندان ونيازمندان ضروري است.

نحوه ى استفاده
ازپالتاک:
ابتدا بايد ازطريق سايت پالتاک
(www.paltalk.com) با يك اسم انتخابي ثبت نام، وسپس برنامه ى پالتاک را روي کامپيوتر خود نصب نمود، تا با استفاده ازاسم انتخابي وبرنامه ى نصب شده، شخص بتواند وارد محيط پالتاک واطاق هاي جنبي آن شده با ديگران ارتباط برقرارکند.
ثبت نام کردن ونصب اتوماتيک برنامه ى پالتاک تنها يکبار لازم است
وبيشترازچند دقيقه وقت نمى كَيرد. همچنين استفاده از برنامه پال تاک بسيارآسان است بطوريکه ميليون ها نفر درجهان براي ارتباطات تلفوني و ويدئويي [مجاني] خود بطور روزمره وبا سهولت ازآن ويا خدمات موسساتي مشابه استفاده ميکنند. بعلاوه برگزار کنندگان معمولا قبل از شروع برنامه دراطاق حضور دارند وآماده پاسخگوئي به سئوالات تکنيکي احنمالي شرکت کنندگان هستند.

طرزشركت
:
ترتيب شرکت ازاين قرار است
که ابتدا برگزاركنندكَان زمان برنامه وآدرس اطاقي را كه در پالتاک بوجود آوردند ازقبل اعلام ميکنند. وچنانچه اطاق را با "كُد" ايجادكرده باشند "کد ورود" به آنرا نيز دراختيارشما قرارميدهند تا بتوانيد درزمان مقرر وارد آن اتاق شويد.
براي
استفاده ى بهترازپالتاک لازم است که سيستم شما به کارت صدا وميکروفون وبلندگو مجهزباشد. البته سيستم هاي جديد معمولا همه داراي اين تجهيزات هستند. اگراحنمالا ميکروفون نداريد، ميتوانيد ازنوع ارزان قيمت آن که دربازارفراوان است استفاده کنيد.
ثبت نام، نصب اتوماتيک وطريقه ىِ ورود به جلسات پالتاکى: براي ثبت نام به سايت
پالتاک(www.paltalk.com) رفته درصفحه ايكه ظاهرميشود دوكمه ىSign up را كليك كنيد تا صفحه ثبت نام بازشود وشما پرکردن بخش هاي مختلف فورم آنرا شروع كنيد. براي اينكارم به اين نکات توچه کنيد: اولين قسمت فورم "اسم انتخابي" شما است که دربرنامه ها با آن شرکت خواهيد کرد. قسمتهاي بعدي بترتيب " اسم کوچک"، " نام فاميل" و" آدرس ايميل" شماست. دقت کنيد که بلافاصله بعد از ثبت نام ايميلي حاوي "کد راه اندازي" برنامه به اين آدرس فرستاده خواهد شد که براي ادامه کاربه آن احتياج داريد. از اينرو آدرس ايميل بايد صحيح ودردسترس شما باشد
سپس براي اسم خود"حرف عبور" انتخاب کنيد ودرقسمت زير بانوشتن
مكرر"تائيد" نمائيد. براي استفاده ازپالتاک به اسم انتخابي وحرف عبورلازم است، گرچه آنرا توسط ايميل دريافت خواهيد کرد با اينحال بهتراست درجائي ياد داشت شود تافراموش نشويد.
بخش بعدي عبارت است از انتخاب يک "اشاره" ، براي بخاطر آوردن جواب به يک
"سئوال سري"، که "پاسخ سري" شما به آن، رمز شناسايي بين شما وفهرست اتوماتيک پال تاک خواهد بود. در صورت فراموش کردن اسم و يا رمز عبور اين پاسخ را به پالتاک ايميل بزنيد، تا دوباره کلمات ورود را براي شما بفرستد.
بخش بعدي اسم "کشور" ودرصورت
اقامت درآمريکا، "کد پستي" شماست. سپس بخش "سن" و "جنسيت" مى آيد که پاسخ به آن انتخابي است. ودرآخر براي جلوگيري ازدريافت آگهي، بالاي دوگمه ى زرد رنگ، دوگمه ى علامت خورده را پاک کنيد و سپس دوکمه ى Submit را بزنيد.

حالا پالتاک آماده
نصب اتوماتيک است. د وکمه را براي شروع نصب برنامه فشار دهيد.

صفحه ابزار
پالتاک ظاهر ميشود كه بشكل مستطيل عمودى وآبى رنك است واطاق ها وخدمات پالتاک درآن گروه بندي شده است وليست گروه ها (Groups list) زير د وکمه پرونده File است وبازدن آن صفخه ى ليست گروه ها (Groups list) ميايد.
اتاق
ilyadgonbad درکَروه Learning and Universities >> other ايجاد شده و براى رفتن به آن اتاق از ليست گروه ها بايد كَروه مذكوررا كليك کرد (زد) تا ليست اتاقهاى موجود درآن بيايد.

نحوه
ى نوبت خواستن وصحبت كردن:
باكليك کردن(زدن) به تصوير(عكس) ميكروفون
(mik.) درقسمت زيرصفحه ى اتاق، كنار اسم شما تصوير دست ظاهرميشود كه بمعنى درخواست نوبت است. هروقت أدمين(كَرداننده) نوبت داد، اكَربا انكَشتان دست چپ خود دوكمه ى سمت چپ "كه ى بورد" را كه دوكمه ى Strg مينامند فشاردهيد، كنار اسم شما تصوير(عكس) ميكروفون (mik. ) ظاهرميشود وشما ميتوانيد بانزديك شدن به ميكروفون(mik.) ويا نزديك كردن آن به خود، شروع به صحبت كردن كنيد.

 

+ نوشته شده در  86/02/22ساعت 0 قبل از ظهر  توسط معین  | 

اين داستان رو شايد خيلی هاتون شنيده باشيد ، ولی من يه بار ديگه مينويسمش:

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.



+ نوشته شده در  86/02/21ساعت 4 بعد از ظهر  توسط معین  | 

فقط 37 ثانیه وقت صرف کنید تا داستان زیر را بخوانید , ارزش آن را دارد که طرز فکر خود را قوت بخشید !!!

در یکی از اتاقهای بیمارستان دو مرد بستری بودند . یکی از انها اجازه داشت تا هر بعدازظهر یک ساعت از تخت خود بلند شده بنشیند تا مواد زائد از ریه اش دفع شود . تخت او نزدیک تنها پنجره اتاق بود .

مرد دیگری باید تمام روز روی تختش دراز می کشید و از جایش بلند نمیشد .

انها ساعتها در باره عقاید , خانواده ها , خانه , شغل , دوران خدمت سربازی و تعطیلاتشان با هم صحبت میکردند

هر بعداز ظهر وقتی مرد کنار پنجره میتوانست بنشیند , تمام چیزهائی را که میتوانست بیرون پنجره ببیند را برای هم اتاقی اش تعریف میکرد .

مرد دیگر هم در آن یک ساعت خود را در دنیای گسترده و پر جنب و جوش و رنگارنگ بیرون حس میکرد .

پنجره بر یک پارک یا دریاچه ای زیبا مشرف است , اردکها و قوها در آب بازی میکنند , و بچه ها قایقهای کاغذی شان را در آن شناور میکنند .

عشاق جوان بازو به بازوی هم در میان گلهای رنگارنگ قدم میزنند و یک منظره دل انگیز از خط افق در دور دست پدیدار است .

وقتی مرد کنار پنجره تمام این چیزهای زیبا و مطبوع را توصیف میکرد مرد دیگر میتوانست چشمهایش را بسته و همه آن مناظر را مجسم کند .

در یک بعدازظهر گرم مرد کنار پنجره گفت : سربازانی را می بیند که رژه می روند , مرد دیگر اگر چه صدای آنها را نمیشنید , میتوانست با کلمات توصیفی و زیبا آنها را تصور کند .

روزها و هفته ها گذشت .

یک روز صبح که پرستار برای سرکشی به اتاق انها آمد با پیکر بی جان مرد کنار پنجره مواحه شد .او بسیار ناراحت شد و خدمه بیمارستان را صدا کرد تا جسد او را بیرون ببرند . پس از مدتی مرد دیگر از پرستار خواست که او را به تخت کنار پنجره منتقل کند .

پرستار با کمال میل این کار را کرد و وقتی از راحتی جای بیمار مطمئن شد اتاق را ترک کرد .

مرد به ارامی خود را کنار پنجره کشید و به زحمت به ارنج خود تکیه داد تا برای اولین بار دنیای واقعی پشت پنجره را ببیند , اما با یک دیوار بلند مواجه شد !

پرستار را صدا کرد و پرسید چه کسی ان مرد را مجبور کرده بود که چنان چیزهای خیال انگیزی برای او در بیرون پنجره به تصور بکشد .

پرستار پاسخ داد که ان مرد کور بوده و حتی دیوار  را هم نمی دیده است .

و ادامه داد : شاید او میخواسته تو را به زندگی امیدوار کند .

چه لذتبخش است که دیگران را خوشحال کنیم , حتی اگر خود در وضعیت بدی باشیم .

ما با شرح غصه هامان نیمی از آن را به دیگران انتقال میدهیم , در حالی که اگر شادی تقسیم شود دو برابر میشود


+ نوشته شده در  86/02/21ساعت 3 بعد از ظهر  توسط معین  |