کنج اتاق , چشم به دیوار دوختم از حال و روز پنجره ها بیخبر شدم
این سرنوشت , انچه که میخواستم نبود از دست رفت فرصت و من پیر تر شدم
بیا تا گل بر افشانیم
کنج اتاق , چشم به دیوار دوختم از حال و روز پنجره ها بیخبر شدم
این سرنوشت , انچه که میخواستم نبود از دست رفت فرصت و من پیر تر شدم
مردي در مسابقه ي اطلاعات عمومي شرکت کرده است و سعي در بردن
جايزه يک ميليون دلاري را دارد .
سوالات را بخوانيد
۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشيد؟
الف) ۱۱۶ سال
ب ) ۹۹ سال
ج ) ۱۰۰ سال
د ) ۱۵۰ سال
او نميتواند به اين سوال جواب دهد
۲ـ کلاه هاي پاناما در چه کشوري توليد ميشود؟
الف) برزيل
ب) شيلي
ج) پاناما
د)اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجويان تماشاگر درخواست کمک ميکند
۳ـ روس ها در چه ماهي انقلاب اکتبر را جشن ميگيرند؟
الف) ژانويه
ب) سپتامبر
ج) اکتبر
د) نوامبر
اين بار هم شرکت کننده درمانده تقاضاي فرصت ميکند
۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟
الف) ادر
ب) آلبرت
ج) جرج
د) مانوئل
خوب بقيه حضار بايد به دادش برسند
۵ـ نام جزاير قناري در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده؟
الف) قناري
ب) کانگارو
ج) توله سگ
د) موش
در اينجاست که شرکت کننده ي بخت برگشته از ادامه ي مسابقه انصراف ميده
اگر خيلي خودتان را گرفته ايد که همه ي جوابها را ميدانيد و به اين بنده ي خدا هم کلي
خنديديد بهتره اول جوابها را بخوانيد
جوابها
۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشيد (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)
۲ـ کلاه پاناما در اکوادور توليد ميشه
۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته ميشه
۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسيدن به جرج تغير يافت
۵ـ توله سگ .اسم لاتين آن
insularia canaria يعني جزاير توله سگ
ظهر یک روز سردزمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر
اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را
ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفتتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم
و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادندهمان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آوردو روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا