تبليغاتX
عشق يعني مستي يعني ديوانگي ** عشق يعني با جهان بيگانگي ** عشق يعني شب نخفتن تا سحر ** عشق يعني سجده ها با چشم تر ** عشق يعني سر به دار آويختن ** عشق يعني اشک حسرت ريختن ** عشق يعني در جهان رسوا شدن ** عشق يعني مست و بي پروا شدن ** عشق يعني سوختن و ساختن ** عشق يعني زندگي را باختن ** عشق يعني.........؟

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب گلایه های من در تنهایی

گلایه های من در تنهایی

بیا تا گل بر افشانیم

يک گروه از دانشمندان پنج ميمون را در

قفسی گذاشتند و در وسط قفس يک نردبان که

بالای آن مقداری موز گذاشته شده بود قرار

دادند


هربار که ميمونی از نردبان بالا رفت،

دانشمندان ميمون های ديگر را با دوش آب

سرد خيس کردند.

 

پس از مدتی، هر ميمون که از نردبان بالا

رفت ميمون های ديگر ميمونی را که از

نردبان بالا رفته بود کتک زدند.

 

پس از مدتی، هيچ ميمونی ديگر جرات اينکه

از نردبان بالا رود را نداشت، گرچه وسوسه

او بسيار عميق بود.


دانشمندان تصميم ميگيرند يکی از ميمون ها

را با ميمون جديدی عوض کنند. ميمون تازه

اولين کاری که می کند برای بدست آوردن

موز از نردبان بالا می رود. ولی ميمون ها

ديگر او را محکم کتک می زنند


پس از چند بار کتک خوردن، ميمون تازه

وارد فرا می گيرد که نبايستی از نردبام

بالا برود، اما هرگز نميداند چرا.

ميمون دوم جايگزين می شود و همان وضع ادامه می

يابد. ميمون اول هم در کتک زدن ميمون دوم همکاری

می کند. ميمون سوم جايگزين می شود و همان وضع

کتک زدن ادامه ميابد. ميمون چهارم جايگزين می

شود و همچنان کتک زدن هر ميمونی که از نردبان

بالا می رود ادامه دارد. ميمون پنجم هم جايگزين می

شود و کتک زدن و کتک خوردن همچنان ادامه مي

یابد

حالا آنچه مانده ميمون های جديدی هستند که

حتا هيچکدامشان دوش آب سرد را هرگز

تجربه نکرده اند، ولی همچنان هر ميمونی که

از نردبان بالا می رود را کتک می زنند.


اگر ممکن بود از ميمون ها پرسش شود چرا

آنانی را که از نردبان بالا ميروند را کتک می

زنند، مطمئن باشيد جواب می توانست اين

باشد...

من نميدانم – اين کاری است که در اينجا

مرسوم است


آيا اين بنظر شما مانوس و خودمانی نيست؟؟

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت 8 بعد از ظهر  توسط معین  | 

يک‌شب آمدی از راه، شب که نه، غروبی بود

ديدمت دلم لرزيد، اين شروع خوبی بود

 

چشم‌هايت انگاری چشمه‌ی نجابت بود

- آمد او - به خود گفتم: آن‌که توی خوابت بود

 

چشم‌هات می‌گفتند: عاشقی نخواهی کرد

دور می‌شدم گفتی: صبر کن! ببين! برگرد!

 

عاشقانه خنديدی، دستمان به هم پيوست

خلوت قشنگی داشت کوچه‌ای که يادت هست

 

کوچه را که يادت هست، بافتش قديمی بود

و هميشه می‌گفتی: خلوتش صميمی بود

 

با بهانه‌ی باران، چشم‌هايمان تر بود

کوچه؛ من؛ تو؛ باران، آه !، راستی که محشر بود

 

با تو خلوت شب را خوب زير و رو کرديم

تازه اول شب بود، زود بود برگرديم

 

می‌روی سفر گفتی گر چه دور خواهی شد

زود باز می‌گردی، کاش باورم می‌شد !

 

در کنار تو آن‌شب مملو از سخن بودم

فکر می‌کنم گاهی: آن‌که بود، من بودم؟

 

آن‌که شعرها می‌خواند، آن‌که التماست کرد:

می‌روی برو ... اما، زودتر کمی برگرد

 

بی‌جواب گم می‌شد سايه‌ات ميان شب

تا سپيده باريديم: من و آسمان شب ...

 

بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهايی

حس مبهمی می‌گفت: می‌روی می‌روی نمی‌آيی

 

***

... بی‌تو می‌کشم بر دوش کوله‌بار غربت را

پرسه می‌زنم تنها کوچه‌های خلوت را

 

خسته از دل تنگم بر می‌آورم آهی

بعد بی‌تو می‌خوانم شعر «کوچه» را گاهی

 

آه ! با من ِبی‌تو کوچه‌ها همه سردند

نيستی چه می‌دانی؛ با دلم چه‌ها کردند؟

 

ساده‌لوحی‌ام را باش؛ هر کسی که می‌آيد

با خودم می‌انديشم: اين يکی تويی شايد!

 

کوچه‌ای که يادت هست، بی‌عبور دلگير است

خواب ديده‌ام يک‌شب می‌رسی ولی دير است ...

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت 11 قبل از ظهر  توسط معین  | 

در گذر از جادهء زندگي آموختم :

 

ــ كه،ميتوان در يك لحظه تصميم گرفت و يك عمر رنج كشيد.

ــ كه، ميتوان به رفتن ادامه داد خيلي بعد از آنكه تصور كني ديگر نميتواني .

ــ كه، ميتوان افكار را كنترل كرد و يا آنها تو را كنترل ميكنند.

ــ كه، بلوغ به تجربه هاي تو و به درسهايي كه از آنها گرفتي مربوط است نه به سالهاي زندگيت.

ــ كه، قهرمان كسي است كه كاري را كه لازم است انجام شود، بي توجه به عواقب آن انجام دهد.

ــ كه، گاهي حق داري عصباني باشي، اما حق نداري ظالم باشي.

ــ كه، مدارك قاب شده روي ديوار نمي تواند از تو انساني شايسته بسازد.

ــ كه، مجبور نيستي دوستت را عوض كني، اگر بداني دوستت عوض خواهد شد.

ــ كه، زندگي ات ميتواند در يك لحظه توسط مردمي كه تو حتي نمي شناسي تغيير كند.

ــ كه،حتــي زماني تصور مـــيكني چيــزي براي بخشيدن نداري، ميتواني به كسي كه كــمك

مي طلبد ببخشي.

ــ كه، اگر كسي آنگونه كه تو ميخواهــي دوستت ندارد، به اين معني نيست كه در عشــق او

نقصي هست.

ــ كه، با دوست ميتوان در سكوت و بدون انجام هيچ كار مشخصي بهترين اوقات را داشت.

ــ كه، كساني را كه بيشتر دوست داري زودتر از دست مي دهي........

آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان . .

آموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.

آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين فرد‌‌( خالق يكتا) است.

آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب بودن از ان مهمتر .

آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند.

آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست اورم . .

آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق انها را تغيير نمي دهد. .

آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود ندارد. .

آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم.

آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:باور داشتن موفقيت

آموخته ام كه : تنها كسي مرا شاد مي كند.كه مي گويد تو مرا شاد كردي .

آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي ان نزديكتر مي شوي سريعتر مي گذرد.

آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر انچه مي طلبيم را به ما نمي دهد .

آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم .

آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم .

آموخته ام كه: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .

آموخته ام كه:تنها چيزيكه يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش

آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد

آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .

آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست . •

آموخته ام كه: خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن

 

============================================

درگذر از جادهء زندگي آموختم :

 

ــ كه،ميتوان در يك لحظه تصميم گرفت و يك عمر رنج كشيد.

ــ كه، ميتوان به رفتن ادامه داد خيلي بعد از آنكه تصور كني ديگر نميتواني

 

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت 1 قبل از ظهر  توسط معین  |