تبليغاتX
عشق يعني مستي يعني ديوانگي ** عشق يعني با جهان بيگانگي ** عشق يعني شب نخفتن تا سحر ** عشق يعني سجده ها با چشم تر ** عشق يعني سر به دار آويختن ** عشق يعني اشک حسرت ريختن ** عشق يعني در جهان رسوا شدن ** عشق يعني مست و بي پروا شدن ** عشق يعني سوختن و ساختن ** عشق يعني زندگي را باختن ** عشق يعني.........؟

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب گلایه های من در تنهایی

گلایه های من در تنهایی

بیا تا گل بر افشانیم

امشب بوی باران تازه است

 

التماس گریه بی اندازه است

  

تازگی ها شب برایم اشناست

 

من و شب هستیم،غم هم پیش ماست

  

اسمان امشب كنارم امده ست

 

انتظارم ، انتظارم امده ست

  

عشق با الاله خلوت كرده است

 

با نگاه لاله صحبت كرده است

  

چشم من خاصیت شب بو گرفت

 

شب به بوی اشك هایم خو گرفت

  

می نویسم گاه زیبا ، گاه زشت

 

مانده ام در لابه لای سرنوشت

  

روز از گنجایش غم خالی است

 

شب برای گریه هایم عالی است

 

         

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت 11 قبل از ظهر  توسط معین  | 

شنیدستم که مجنون دل افکار

بشد از مردن لیلی خبردار

گریبان چاک کرده تا به دامان

بسوی طربت لیلی شتابان

بدیدی کودکی آنجا ستاده

به هر سو دیده حسرت گشاده

سراغ طربت لیلی از او جست

پس آن کودک بخندیدو به او گفت:

که ای نشنیده نام عشق مجنون

که ای نادیده نام عشق مجنون

تورا مجنون اگرچه عشق بودی

زمن کی این تمنا می نمودی

برو مجنون به مدفن گه رجو کن

ز هر خاکی کفی بردارو بو کن

هر آن خاکی که بوی عشق برخواست

یقین دان طربت لیلی همان جاست.

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت 11 قبل از ظهر  توسط معین  | 

درخبرها داشتیم که قرار است یک خودرو اسلامی با همکاری مالزی ساخته شود به نظرم این كاركردها هم بايد به خودروي اسلامي اضافه بشه: 1- خودرو هنگام حركت بايد صلوات بفرسته 2- سرعت كه از 80 بالاتر رفت، آيت الكرسي بخونه 3- وقت رد كردن چراغ قرمز بگه "استغفرالله" 4- وقت رسيدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه بخونه" 5- وقت سوار كردن دوست دختر – دوست پسرها صيغه محرميت بخونه

 

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 8 بعد از ظهر  توسط معین  | 

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

 

 

+ نوشته شده در  86/09/09ساعت 8 بعد از ظهر  توسط معین  | 

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

                                        باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان

روز اول که خدا ساخت سرشت و دلشان

                                        سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

+ نوشته شده در  86/09/05ساعت 6 بعد از ظهر  توسط معین  |