تبليغاتX
عشق يعني مستي يعني ديوانگي ** عشق يعني با جهان بيگانگي ** عشق يعني شب نخفتن تا سحر ** عشق يعني سجده ها با چشم تر ** عشق يعني سر به دار آويختن ** عشق يعني اشک حسرت ريختن ** عشق يعني در جهان رسوا شدن ** عشق يعني مست و بي پروا شدن ** عشق يعني سوختن و ساختن ** عشق يعني زندگي را باختن ** عشق يعني.........؟

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب گلایه های من در تنهایی

گلایه های من در تنهایی

بیا تا گل بر افشانیم

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یافرار میکند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود..

+ نوشته شده در  88/02/23ساعت 8 بعد از ظهر  توسط معین  | 

دوشنبه
الان رسيديم خونه بعد ازمسافرت ماه عسل و تو خونه جديد مستقرشديم.
خيلي سرگرم كننده هست اينكه واسه ريچارد آشپزي مي‌كنم .

امروزمي‌خوام يه جور كيك درست كنم كه تو دستوراتش ذكر كرده  ۱۲  تا تخم مرغ روجدا جدا بزنين ولي من كاسه به اندازه‌ي كافي نداشتم واسه همين مجبور شدم  ۱۲  تا كاسه قرض بگيرم تا بتونم تخم مرغ‌هاروتوش بزنم .

سه‌شنبه

ما تصميم گرفتيم واسه‌ي شام سالاد ميوه بخوريم . درروش تهيه ي اون نوشته بود ” بدون پوشش سروشود” ) لباس ، سس‌زدن= dressing) خب من هم اين دستور رو انجام دادم ولي ريچارد يكي از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون .

نمي‌دونم چراهر دوتاشون وقتي كه داشتم واسه‌شون سالاد رو سرومي‌كردم اون جور عجيب و شگفت‌زده به مننگاه مي‌كردن.

چهارشنبه

من امروز تصميم گرفتم برنج درست كنم ويه دستور غذايي هم پيداكردم واسه‌ي اين كاركه مي‌گفت قبل از دم كردن برنج كاملا شست‌وشوكنين.

پس من آب‌گرم‌كن رو راه انداختم و يه حموم حسابي كردم قبل از اينكه برنج رو دم كنم .

ولي من آخرش نفهميدم اينكار چه تاثيري تو دم كردن بهتر برنج داشت .

پنج‌شنبه
باز هم امروز ريچارد ازم خواست كه واسه‌ش سالاد درست كنم . خب منهم يه دستور جديد رو امتحان كردم .
تودستورش گفته بود مواد لازم روآماده كنين و بعد اونو روي يه رديف كاهو پخش كنين وبذارين يه ساعت بمونه قبل ازاين كه اونو بخورين .

خب منم كلي گشتم تا يه باغچه پيداكردم و سالادمو روي يه رديف از كاهوهايي كه اون جا بود پخش و پرا كردم و فقط مجبور شدم يه ساعت بالاي سرش بايستم كه يه دفعه يه سگي نياداونو بخوره.

ريچارد اومد اون جا و ازم پرسيد من واقعا حالم خوبه؟؟
نمي‌دونم چرا ؟عجيبه !!! حتماخيلي توكارش استرس داشته

بايد سعي كنم يه مقداري دلداريش بدم.

جمعه

امروز يه دستورغذايي راحت پيدا كردم . نوشته بود همه‌ي مواد لازم رو تو يه كاسه بريزو بزن به چاك

beat it  =در غذا : مخلوط كردن ، درزبان عاميانه : بزن به چاك

خب منم ريختم تو كاسه و رفتم خونه‌ي مامانم .

ولي فكر كنم دستوره اشتباه بود چون وقتي برگشتم خونه مواد لازم همون جوري كه ريختهبودمشون تو كاسه مونده بودند.

شنبه
ريچارد امروز رفت مغازه ويه مرغ خريد و از من خواست كه واسه‌ي مراسم روز يك‌شنبه اونو آماده كنم ولي من مطمئن نبودم كه چه جوري آخه مي‌شه يه مرغ رو واسه يك‌شنبه لباس تنش كرد وآماده اش كرد .
قبلا به اين نكته تو مزرعه‌مون توجهي نكرده بودم ولي بالاخره يه لباس قديمي عروسك پيداكردم و با كفش‌هاي خوشگلش ..واي من فكر مي‌كنم مرغه خيلي خوشگل شده بود.
وقتي ريچارد مرغه رو ديد اول شروع كرد تا شماره‌ي  ۱۰به شمردن ولي بازم خيلي پريشون بود. حتما به خاطر شغلشه يا شايدم انتظارداشته مرغه واسه‌ش برقصه.
وقتي ازش پرسيدم عزيزم آيا اتفاقي افتاده ؟ شروع كرد به گريه و زاري وهي داد مي‌زد آخه چرامن ؟ چرامن؟

هووووم … حتما به خاطر استرس كارشه … مطمئنم …

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 10 بعد از ظهر  توسط معین  |