تبليغاتX
عشق يعني مستي يعني ديوانگي ** عشق يعني با جهان بيگانگي ** عشق يعني شب نخفتن تا سحر ** عشق يعني سجده ها با چشم تر ** عشق يعني سر به دار آويختن ** عشق يعني اشک حسرت ريختن ** عشق يعني در جهان رسوا شدن ** عشق يعني مست و بي پروا شدن ** عشق يعني سوختن و ساختن ** عشق يعني زندگي را باختن ** عشق يعني.........؟

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب گلایه های من در تنهایی

گلایه های من در تنهایی

بیا تا گل بر افشانیم

 

هر روز خداوند همراه با خورشيد لحظه‌اي به ما ارزاني مي‌دارد كه در آن امكان تغيير آنچه كه موجب بدبختي ماست، وجود دارد هر روز ما وانمود مي‌كنيم كه متوجه‌ وجود اين لحظه نيستيم. وانمود مي‌كنيم كه امروز شبيه ديروز و شبيه فرداست. اما كسي كه متوجه روزي كه در آن زندگي مي‌كند هست، آن لحظه‌ي جادوئي را كشف مي‌كند، اين لحظه شايد در چرخاندن كليد در قفل نهفته باشد، به هنگام صبح دم و شايد در سكوتي باشد كه پس از غذاي شب حاكم مي‌شود. يا در هزار و يك چيزي كه همواره مشابه به نظر مي‌رسد، اما اين لحظه وجود دارد، لحظه‌اي كه در آن همه‌ي اقتدار ستارگان در ما نفوذ مي‌كند و به ما اجازه مي‌دهد كه معجزه كنيم.

خوشبختي گاه يك توفيق است ولي در بيشتر مواقع يك پيروزي است. لحظه‌ي جادويي به ما كمك مي‌كند تا تغيير كنيم. ما را برمي‌انگيزد تا به جستجوي رؤياهايمان برويم. بي‌شك رنج خواهيم كشيد و لحظات دشواري را خواهيم گذراند اما اينها گذرا هستند و اثري به جا نخواهند گذاشت و بعدها مي‌توانيم با غرور و ايمان به گذشته‌ها نگاه كنيم.

بدبخت كسي است كه از خطر كردن مِي‌ترسد. او هرگز سرخورده نمي‌شود، نا اميد نمي‌شود و مانند كسي كه در جستجوي تحقق رؤياهايش زندگي مي‌كند، رنج نخواهد كشيد. اما هنگامي كه به گذشته نگاه مي‌كند (چون ما همواره به جايي مي‌رسيم كه به گذشته نگاه مي‌كنيم) قلبش به او خواهد گفت: «با معجزه‌هايي كه خداوند در مسير تو قرار داده بود چه كردي؟ با استعدادهايي كه خداوند در درون تو به وديعه گذاشته بود چه كردي؟ آنها را در اعماق چاله‌اي به خاك سپردي چون مي‌ترسيدي كه از دستشان بدهي؟ و حالا آنچه برايت باقي مانده اين است: اطمينان به اينكه زندگي‌ات را از دست داده‌اي.»
بيچاره كسي كه اين كلمات را از قلبش بشنود.
آنوقت است كه به معجزه ايمان خواهد آورد، اما لحظات جادوئي حيات او ديگر طي شده‌اند.

پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 11 بعد از ظهر  توسط معین  | 

 

جینی دخترکوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روزکه همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمشبه یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش  5/2دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیشمادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بندرو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این گردنبندقشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار میشه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرطداره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارهاکه می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجاماون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی والبته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیهمی ده و این می تونه کمکت کنه."
جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود روانجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برایتولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها روانجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جااونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب،وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جاییکه اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چونمادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدرخیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخوابمی رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشستو داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعداز اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بندمرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیشبرای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسکقشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی،قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدرگونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیرکوچولوی من."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد ازخوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منودوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی کهعاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به منبده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونماسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلینرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
ودوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنهدختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روزبعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه،دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو بهسمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندشاونجا بود و اون رو به دست پدرش داد.
پدر بایک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دستدیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبارو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصلمروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشتهبود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردنبند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل وزیبا رو بهش هدیه بده!
خب! این مسأله دقیقا ًهمون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. اومنتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که توزندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنجواقعی اش رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدامهربون نیست ؟!
این مسأله باعث شد تا دربارهچیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم.
باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر ازدست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزارچیز بهتر رو به من داد.

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 6 بعد از ظهر  توسط معین  |