<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گلایه های من در تنهایی </title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/</link>
<description>بیا تا گل بر افشانیم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Dec 2009 17:53:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دعا</title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;4&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو
بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید
بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش
از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه
گاهی جز تو بی بهره باشم.&lt;br /&gt;دکتر علی شریعتی &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 17:53:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریشه درد </title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نقل است مریضی با حالتی زار و درمانده نزد طبیب رفت و به او گفت که بیماری عجیبی به جانش افتاده و هر جای بدنش را که فشار می‌دهد دردی عظیم و جانکاه او را فرامی‌گیرد و این درد آنقدر زیاد است که به گریه می‌افتد. نمی‌داند دچار چه نفرینی شده است که همه قسمت‌های سالم بدنش ناگهان به این روز افتاده‌اند.&lt;BR&gt;طبیب با تعجب گفت: &quot;این غیرممکن است که همه بخش‌های سالم بدن ناگهان از کار بیفتند.&quot; مریض با قیافه حق به جانبی گفت: &quot;ببینید حتی وقتی لاله گوشم را هم فشار می‌دهم باز همان درد جانگداز فرامی‌رسد و مرا عذاب می‌دهد!&quot;&lt;BR&gt;طبیب کمی بیمار را معاینه کرد و سپس با خنده گفت: &quot;شما همه جای بدنتان سالم است. مشکل شما این است که انگشت اشاره دست شما شکسته و به همین دلیل هر وقت آن را روی بخشی از بدن خود، هر جایی که باشد قرار می‌دهید درد شدیدی را حس مي‌كنيد. ای کاش به جای اینکه به جان بدن خودتان بیفتید، انگشت خود را روی سنگ و خاک و در و دیوار می‌گذاشتید. فورا می‌فهمیدید که مشکل در کجاست و بی‌جهت به بخش‌های سالم بدن خود شک نمی‌کردید.&quot;&lt;BR&gt;پیام پنهان در این لطیفه تلخ آنقدر روشن است که جای هیچ توضیح اضافه‌ای باقی نمی‌ماند. فقط کافی است به اطراف خود نگاه کنید و به آدم‌هایی که انسان‌های سالم و پاکدامن را بیمار و ناپاک می‌دانند و به هر جا دست می‌زنند نشان بیماری و ناپاکی را آنجا می‌بینند دقت کنید، انگشت اشاره شکسته این افراد را به خوبی خواهيد ديد. این بیماری آنقدر شایع است که دیگر نیازی به توضیح بیشتر نیست&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 17:28:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبد و گردو</title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;حکایت می‌کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: &quot;این سبد گردو را هدیه می‌دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.&quot;&lt;BR&gt;مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردي که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: &quot;نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.&quot;&lt;BR&gt;او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: &quot;من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.&quot; این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.&lt;BR&gt;خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دايم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.&lt;BR&gt;بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 17:21:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلوص نیت</title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>    &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;     &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#663300&gt;روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#663300&gt;      از بين سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: &quot;هي!!! چرا بين من و &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#663300&gt;     خدايم فاصله انداختي؟&quot; مجنون به خود آمد و گفت: &quot;من که عاشق ليلي هستم تو را&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#663300&gt;       نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 04:17:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#333300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هر روز خداوند همراه با خورشيد لحظه‌اي به ما ارزاني مي‌دارد كه در آن امكان تغيير آنچه كه موجب بدبختي ماست، وجود دارد هر روز ما وانمود مي‌كنيم كه متوجه‌ وجود اين لحظه نيستيم. وانمود مي‌كنيم كه امروز شبيه ديروز و شبيه فرداست. اما كسي كه متوجه روزي كه در آن زندگي مي‌كند هست، آن لحظه‌ي جادوئي را كشف مي‌كند، اين لحظه شايد در چرخاندن كليد در قفل نهفته باشد، به هنگام صبح دم و شايد در سكوتي باشد كه پس از غذاي شب حاكم مي‌شود. يا در هزار و يك چيزي كه همواره مشابه به نظر مي‌رسد، اما اين لحظه وجود دارد، لحظه‌اي كه در آن همه‌ي اقتدار ستارگان در ما نفوذ مي‌كند و به ما اجازه مي‌دهد كه معجزه كنيم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#333300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خوشبختي گاه يك توفيق است ولي در بيشتر مواقع يك پيروزي است. لحظه‌ي جادويي به ما كمك مي‌كند تا تغيير كنيم. ما را برمي‌انگيزد تا به جستجوي رؤياهايمان برويم. بي‌شك رنج خواهيم كشيد و لحظات دشواري را خواهيم گذراند اما اينها گذرا هستند و اثري به جا نخواهند گذاشت و بعدها مي‌توانيم با غرور و ايمان به گذشته‌ها نگاه كنيم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#333300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بدبخت كسي است كه از خطر كردن مِي‌ترسد. او هرگز سرخورده نمي‌شود، نا اميد نمي‌شود و مانند كسي كه در جستجوي تحقق رؤياهايش زندگي مي‌كند، رنج نخواهد كشيد. اما هنگامي كه به گذشته نگاه مي‌كند (چون ما همواره به جايي مي‌رسيم كه به گذشته نگاه مي‌كنيم) قلبش به او خواهد گفت: «با معجزه‌هايي كه خداوند در مسير تو قرار داده بود چه كردي؟ با استعدادهايي كه خداوند در درون تو به وديعه گذاشته بود چه كردي؟ آنها را در اعماق چاله‌اي به خاك سپردي چون مي‌ترسيدي كه از دستشان بدهي؟ و حالا آنچه برايت باقي مانده اين است: اطمينان به اينكه زندگي‌ات را از دست داده‌اي.»&lt;BR&gt;بيچاره كسي كه اين كلمات را از قلبش بشنود.&lt;BR&gt;آنوقت است كه به معجزه ايمان خواهد آورد، اما لحظات جادوئي حيات او ديگر طي شده‌اند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#333300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پائولو كوئيلو&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل کندن</title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#000099 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جینی دخترکوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روزکه همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمشبه یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش  5/2دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیشمادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بندرو براش بخره.&lt;BR&gt;مادرش گفت : خب! این گردنبندقشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار میشه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرطداره : &quot; وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارهاکه می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجاماون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی والبته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیهمی ده و این می تونه کمکت کنه.&quot; &lt;BR&gt;جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود روانجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برایتولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها روانجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. &lt;BR&gt;وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جااونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب،وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جاییکه اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چونمادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! &lt;BR&gt;جینی پدرخیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخوابمی رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشستو داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعداز اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : &lt;BR&gt;- جینی ! تو منو دوست داری؟ &lt;BR&gt;- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. &lt;BR&gt;- پس اون گردن بندمرواریدت رو به من بده!&lt;BR&gt;- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیشبرای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسکقشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی،قبوله؟ &lt;BR&gt;- نه عزیزم، اشکالی نداره. &lt;BR&gt;پدرگونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : &quot;شب بخیرکوچولوی من.&quot; &lt;BR&gt;هفته بعد پدرش مجددا ً بعد ازخوندن داستان ،از جینی پرسید: &lt;BR&gt;- جینی! تو منودوست داری؟&lt;BR&gt;اوه، البته پدر! تو می دونی کهعاشقتم. &lt;BR&gt;- پس اون گردن بند مرواریدت رو به منبده! &lt;BR&gt;- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونماسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلینرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ &lt;BR&gt;- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! &lt;BR&gt;ودوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : &quot;خدا حفظت کنهدختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.&quot; &lt;BR&gt;چند روزبعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه،دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. &lt;BR&gt;جینی گفت : &quot; پدر ، بیا اینجا.&quot; ، دستش رو بهسمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندشاونجا بود و اون رو به دست پدرش داد. &lt;BR&gt;پدر بایک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دستدیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبارو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصلمروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشتهبود. &lt;BR&gt;او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردنبند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل وزیبا رو بهش هدیه بده! &lt;BR&gt;خب! این مسأله دقیقا ًهمون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. اومنتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که توزندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنجواقعی اش رو به ما هدیه بده. &lt;BR&gt;به نظرت خدامهربون نیست ؟! &lt;BR&gt;این مسأله باعث شد تا دربارهچیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم. &lt;BR&gt;باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر ازدست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزارچیز بهتر رو به من داد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 15:02:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متن اهنگ </title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;وقتیکه قهری با من ندیدنت آسون نیست&lt;BR&gt;قصه غم که میشی شنیدنت آسون نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;به گمونم دل تو جای دیگه س &lt;BR&gt;دل تو پیش یه رسوای دیگه س&lt;BR&gt;دست نذاشتی دیگه تو دستای من&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;BR&gt;به گمونم دل تو جای دیگه س &lt;BR&gt;دل تو پیش یه رسوای دیگه س&lt;BR&gt;دست نذاشتی دیگه تو دستای من&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;با تو بودن واسه من نعمت بود &lt;BR&gt;از تو گفتن واسه من عادت بود&lt;BR&gt;همه حرفات واسه من آیه عشق&lt;BR&gt;نفست زمزمه رحمت بود&lt;BR&gt;دل من مستیشو از مستی چشمای تو ساخت&lt;BR&gt;تا به عشق تو رسید پرهیزشو پاک به تو باخت&lt;BR&gt;به گمونم دل تو جای دیگه س &lt;BR&gt;دل تو پیش یه رسوای دیگه س&lt;BR&gt;دست نذاشتی دیگه تو دستای من&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;میدونستی دل دیوونه من عاشقته &lt;BR&gt;عاشقت با همه جون با همه تن عاشقته&lt;BR&gt;اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانم میومد &lt;BR&gt;میدونستی غزل و شعر و سخن عاشقته&lt;BR&gt;حالا من هستم و تن رفته به باد&lt;BR&gt;واسه من شعر و سخن رفته به باد&lt;BR&gt;منم و وحشت تردید یه عشق&lt;BR&gt;به گمونم دل من رفته به باد&lt;BR&gt;به گمونم دل تو جای دیگه س &lt;BR&gt;دل تو پیش یه رسوای دیگه س&lt;BR&gt;دست نذاشتی دیگه تو دستای من&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;میدونستی دل دیوونه من عاشقته &lt;BR&gt;عاشقت با همه جون با همه تن عاشقته&lt;BR&gt;اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانم میومد &lt;BR&gt;میدونستی غزل و شعر و سخن عاشقته&lt;BR&gt;حالا من هستم و تن رفته به باد&lt;BR&gt;واسه من شعر و سخن رفته به باد&lt;BR&gt;منم و وحشت تردید یه عشق&lt;BR&gt;به گمونم دل من رفته به باد&lt;BR&gt;به گمونم دل تو جای دیگه س &lt;BR&gt;دل تو پیش یه رسوای دیگه س&lt;BR&gt;دست نذاشتی دیگه تو دستای من&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;BR&gt;دستاتم عاشق دستای دیگه س&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 09:31:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خرید معجزه </title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وقتي سارا دخترك هشت ساله‌اي بود، شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت مي‌كنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات دهد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست، سكه‌ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودكه متوجه بچه‌اي هشت ساله شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دخترك پاهايش را به هم مي‌زد و سرفه مي‌كرد ولي داروساز توجهي نمي‌كرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه‌ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه مي‌خواهي؟&lt;BR&gt;دخترك جواب داد:‌ برادرم خيلي مريض است، ميخواهم معجزه بخرم.&lt;BR&gt;داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!&lt;BR&gt;دخترك توضيح داد: برادر كوچك من، داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي‌گويد كه فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد. من ميخواهم معجزه بخرم، قيمتش چند است؟!&lt;BR&gt;داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولي ما اينجا معجزه نمي‌فروشيم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من كجا مي‌توانم معجزه بخرم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترك پرسيد چقدر پول داري؟&lt;BR&gt;دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب، فكر مي‌كنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد!&lt;BR&gt;بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت:‌ من ميخواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر مي‌كنم معجزه برادرت پيش من باشد.&lt;BR&gt;آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پس از جراحي، پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود. مي‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دكتر لبخندي زد و گفت:‌ فقط پنج دلار، كه قبلاً پرداخت شده است!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 May 2009 05:24:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> راهی متفاوت برای ابراز عشق</title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; FONT-FAMILY: &quot; mce_style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: times new roman,times&quot; mce_style=&quot;font-family: times new roman,times;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ &lt;BR&gt;برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. &lt;BR&gt;برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. &lt;BR&gt;شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; FONT-FAMILY: &quot; mce_style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: times new roman,times&quot; mce_style=&quot;font-family: times new roman,times;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: &lt;BR&gt;یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...&lt;BR&gt;یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. &lt;BR&gt;شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.&lt;BR&gt;رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. &lt;BR&gt;ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...&lt;BR&gt;همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. &lt;BR&gt;بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. &lt;BR&gt;ببر رفت و زن زنده ماند...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; FONT-FAMILY: &quot; mce_style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: times new roman,times&quot; mce_style=&quot;font-family: times new roman,times;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; FONT-FAMILY: &quot; mce_style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: times new roman,times&quot; mce_style=&quot;font-family: times new roman,times;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; FONT-FAMILY: &quot; mce_style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: times new roman,times&quot; mce_style=&quot;font-family: times new roman,times;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; FONT-FAMILY: &quot; mce_style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: times new roman,times&quot; mce_style=&quot;font-family: times new roman,times;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; FONT-FAMILY: &quot; mce_style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: times new roman,times&quot; mce_style=&quot;font-family: times new roman,times;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یافرار میکند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; FONT-FAMILY: &quot; mce_style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: times new roman,times&quot; mce_style=&quot;font-family: times new roman,times;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود..&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 16:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دفتر خاطرات يك تازه عروس</title>
<link>http://setaysh.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دوشنبه&lt;BR&gt;الان رسيديم خونه بعد ازمسافرت ماه عسل و تو خونه جديد مستقرشديم.&lt;BR&gt;خيلي سرگرم كننده هست اينكه واسه ريچارد آشپزي مي‌كنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;امروزمي‌خوام يه جور كيك درست كنم كه تو دستوراتش ذكر كرده  ۱۲  تا تخم مرغ روجدا جدا بزنين ولي من كاسه به اندازه‌ي كافي نداشتم واسه همين مجبور شدم  ۱۲  تا كاسه قرض بگيرم تا بتونم تخم مرغ‌هاروتوش بزنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سه‌شنبه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ما تصميم گرفتيم واسه‌ي شام سالاد ميوه بخوريم . درروش تهيه ي اون نوشته بود ” بدون پوشش سروشود” ) لباس ، سس‌زدن= dressing) خب من هم اين دستور رو انجام دادم ولي ريچارد يكي از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نمي‌دونم چراهر دوتاشون وقتي كه داشتم واسه‌شون سالاد رو سرومي‌كردم اون جور عجيب و شگفت‌زده به مننگاه مي‌كردن.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چهارشنبه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;من امروز تصميم گرفتم برنج درست كنم ويه دستور غذايي هم پيداكردم واسه‌ي اين كاركه مي‌گفت قبل از دم كردن برنج كاملا شست‌وشوكنين.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پس من آب‌گرم‌كن رو راه انداختم و يه حموم حسابي كردم قبل از اينكه برنج رو دم كنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ولي من آخرش نفهميدم اينكار چه تاثيري تو دم كردن بهتر برنج داشت .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پنج‌شنبه&lt;BR&gt;باز هم امروز ريچارد ازم خواست كه واسه‌ش سالاد درست كنم . خب منهم يه دستور جديد رو امتحان كردم .&lt;BR&gt;تودستورش گفته بود مواد لازم روآماده كنين و بعد اونو روي يه رديف كاهو پخش كنين وبذارين يه ساعت بمونه قبل ازاين كه اونو بخورين .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خب منم كلي گشتم تا يه باغچه پيداكردم و سالادمو روي يه رديف از كاهوهايي كه اون جا بود پخش و پرا كردم و فقط مجبور شدم يه ساعت بالاي سرش بايستم كه يه دفعه يه سگي نياداونو بخوره.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ريچارد اومد اون جا و ازم پرسيد من واقعا حالم خوبه؟؟&lt;BR&gt;نمي‌دونم چرا ؟عجيبه !!! حتماخيلي توكارش استرس داشته&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بايد سعي كنم يه مقداري دلداريش بدم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جمعه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;امروز يه دستورغذايي راحت پيدا كردم . نوشته بود همه‌ي مواد لازم رو تو يه كاسه بريزو بزن به چاك&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;beat it  =در غذا : مخلوط كردن ، درزبان عاميانه : بزن به چاك&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خب منم ريختم تو كاسه و رفتم خونه‌ي مامانم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ولي فكر كنم دستوره اشتباه بود چون وقتي برگشتم خونه مواد لازم همون جوري كه ريختهبودمشون تو كاسه مونده بودند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شنبه&lt;BR&gt;ريچارد امروز رفت مغازه ويه مرغ خريد و از من خواست كه واسه‌ي مراسم روز يك‌شنبه اونو آماده كنم ولي من مطمئن نبودم كه چه جوري آخه مي‌شه يه مرغ رو واسه يك‌شنبه لباس تنش كرد وآماده اش كرد .&lt;BR&gt;قبلا به اين نكته تو مزرعه‌مون توجهي نكرده بودم ولي بالاخره يه لباس قديمي عروسك پيداكردم و با كفش‌هاي خوشگلش ..واي من فكر مي‌كنم مرغه خيلي خوشگل شده بود.&lt;BR&gt;وقتي ريچارد مرغه رو ديد اول شروع كرد تا شماره‌ي  ۱۰به شمردن ولي بازم خيلي پريشون بود. حتما به خاطر شغلشه يا شايدم انتظارداشته مرغه واسه‌ش برقصه.&lt;BR&gt;وقتي ازش پرسيدم عزيزم آيا اتفاقي افتاده ؟ شروع كرد به گريه و زاري وهي داد مي‌زد آخه چرامن ؟ چرامن؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#330000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هووووم … حتما به خاطر استرس كارشه … مطمئنم …&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 19:04:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setaysh&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>setaysh</dc:creator>
<guid>http://setaysh.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
